تبليغاتX
ایماژ

تحریک است و استمنا،

قلقلک عاطفی آلات تناسلی است،

 تا هماغوشی های خائنانه را،

طعم رستگاری بدهد.

نه شعر رهائی نیست،

و تجسم مادینه خدایان دور از دست رس،

گمشده پشت روزهای همه چیز یا سفید یا سیاه ٍ پدر سالار .



+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 13:37 توسط سیاووش |

شعر رهائی است...(احمد شاملو)     

با شعاری ، از دهان من ِ نخ نمای دانای کل ، (مشابه همان راوی پشمالوی نیکی مطلق) در متن

احساسات گنگ و بی مصداق ، تا مخاطب را نشئه ی گول گونی از خود روشنفکر پنداری  دهد( وقتی که

 نیست ).


با درهم ناهمگنی از اهل جماع و تعصب به اندیشه های غلط فهمیده ی چپ با بازار، که راست کرده بود

برای سوژه های همیشه در صحنه ای که هنوز در آتش نفت می سوزند ،در آتش حماسه می سوزند،

 در حسرت بهشت نشایسته شان که همیشه ناگهان  باید باید پدیدار شود...(وقتی که نمی شود).

 

با  توکّل به ناجیان ( نه نجات) ٬ نیز  تظاهر به آرمانهای مطلق و بی روند و هرج و مرج های خون آلود

٬ در توهّم احمقانه ی آزادی های یک شبه به دست آمده  (وقتی که نیست٬ وقتی نمی شود) .


فرقی نمی کند،


خواه ،

 انسان نیمه شب ،


وقتی با ملافه می جنگد،


خواه ،


 انسان نیم روز ،


وقتی با دیگران٬


خواه انسان خاور میانه ،


یا  انسان شاخ افریقا،


نه...تجربه کردیم٬

اینگونه...شعر...رهائی...نیست.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 3:9 توسط سیاووش |

 

دلی انار،

پر از یاقوت های ترش بشارت.

 

دلی شراب،

هر چه پیر تر،

شراب تر.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:46 توسط سیاووش |

 

1-     آنکه روایت ام می کند،

        از من ( که سیاووش باشم)،

        یک واژه بیشتر پیش تر نیست،

        در سطری که او زندگی می کند،

        تا من سروده شوم.

 

2-     میگساری از فرط ماه و

         مراقبه با سیگار،

         شطرنج برای فلسفه،

          پوکر برای سیاست،

          طراحی برای توهم،

          معاشقه برای آرامش.

 

3-     میان سالی و

               میان حالی و

                              میان مایگی و

                                              اینروز های ایرانی،

                                                                   که گریستن بهانه نمی خواهد.

 

4-     عمری گذشت بر انسان،

         انگار،

         یک لحظه برای سنگ.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط سیاووش |

با تمام دغدغه های انسانی و خوددرگیری های شرقی و تمام چیزهای دیگری که ممکن است هر کس دیگر دچار آن باشد یا نباشد و نیز با اعتقاد به فرضیه ی کروی بودن زمان که به سادگی هر چه تمام تر بیانگر تاثیر زمان حال در گذشته است، ذهن ام متوجه به موضوع عین القضات شد.شاید داستان قشنگی می شد اگر به صورت سمبولیک به بیان ماجرا می پرداختم که وقتی ایمان و جذبه ی حضور حاضر او در همه جا هست و همه چیز با قلم او به تحریر در می آید ( آیا به همین دلیل در ازل کلمه بود؟) دیگر بررسی و تحقیق در هیچ موردی الزامی نیست ، شاید. اما گویا خدا زمینیان را به حال خود واگذاشته تا راه خود را به سمت او بیابند ، دوباره شاید. یا حتی می توان اینطور تصور کرد که در ذهن خدا وقایع و عناصر آن ، همزمان با آفرینش زمان آفریده می شود و این کمی مرا گیج می کند.ببینیم داستان از چه قرار است.

فقیــــهی یا عارفی عین القضات نام ، به طرح ماجرائی تازه می پردازد یا نه تفسیری نو از ماجرائی ازلی ارائه می دهد.او دو وجهه و صورت یا تجلی الهی را به کمال تعریف کرده که از قضا مورد توجه عده ای هم در زمان خودش واقع شده و ازین دو یکی تجلی رآفت و عشق الهی ، محمد ، پیـــامبر اسلام و دیگری تجلی غیرت الهی که شیطان است. در واقع دفاعیه ای برای شیطان تنظیم کرده که متن آن حاوی شطحیات عارفانه و منطقی الهی بر کل آن حاکم است.شیطان از شدت غیرت به خدا حاضر نشد حتی به فرمان خدا به غیر خدا سجده کند و این به قیمت عذاب الهی دائمی برایش تمام شد. تمام رساله ی او را می توان در همین جمله خلاصه کرد. پس از افشای متن دفاعیات عین القضات از ابلیس ، عوام الناس که همیشه شور انـــقلابیشان بر شعور عقلائی آنها می چربد با انگولک یک فــقیه یا مفـــتی ( که شاید اگر به صورت دقیق روانکاوی می شد معلوم می شد دچار چالش های روانی خاصی هم بوده) به خانه ی شیخ  می ریزند و او را پاره پاره می کنند ( تکه تکه ی واقعی) و ماجرا تمام می شود، آیا؟

در این حین نکاتی به ذهن ام رسید که ذکرشان را خالی از فایده نمی بینم.

شاید رساله ی عین القضات دفاع از شر نبود.راهی تازه بود برای حل تناقضات داستان یا ماجرائی بسیار قدیمی برای ذهن های نکته سنجی مثل ناصر خسرو قبادیانی مروزی که خطاب به خداوند فرموده: الهی این بلا و فتنه از توست ، ولی از ترس نتوانم چخیدن/ اگر ریگی به کفش خود نداری، چرا بایست شیطان آفریدن.این داستان سرایان با هوش توجه کرده بودند که یک جای کار روایت افسانه ی آفرینش از نظر منطق داستان و عناصر تعلیق می لنگد و می شد آنچه که نباید بشود، اسرار هویدا کردن و بر سر دار رفتن.

شاید هم این رساله نوعی دفاع از منشاء شر بود که با بی پروائی از طرف شخص معین انتشار یافت. درست که شبیه این تفکرات را در برد-رش ( به فتح با و را و دال مسکون به معنی صحیفه و نوشته و  فتح را و شین مسکون به معنی سیاه )در دورافتاده ترین نقاط ایران (کردستان) هنوز هم می توان یافت ، اما یک امر ازلی و اسطوره ای و به تدریج در طول تاریخ تکوین یافته با قطعنامه ای که در مقطع خاصی از شخصی معین صادر می شود قابل مقایسه نیست.امور ازلی را نمی توان با اکنونیان وزن کرد.تجربه ی پاسخ سئوال را با کارد دادن هم برای ما خیلی چیز غریبی نیست. 

حتی ممکن است این تفکر ریشه در ادیان باستانی هند و اروپائی داشته باشد که هنوز در آنها مرزبندی دقیقی بین خیر و شر در خدایانشان وجود نداشته ( بخوانید اختراع نشده بوده)، نکته جالب اینکه با دو واژه ی اسورا (یا همان اهورا) سر و کار داریم و دوا ( یا همان دیو خودمان) که در ایران اهورا خدای نیکی و نور و در هند ( ایستگاه بعدی مهاجرت اقوام آریائی ) اسورا ها نماد شر هستند و بر عکس در ایران دیو نماد شر و در هند دوا ها خدایان و نماد های نیکی هستند.جالبتر اینکه خدایان باستان ،مثل انسان ها و مثل خود طبیعت، اجازه ی ارتکاب هر نوع جنونی را داشتند و منطق نیکی و بدی خودبه خودی بر رفتارشان چیره نشده بود.

دیگر اینکه این شیوه ی اندیشه نه از طرف خیر پذیرفتنی است و نه از طرف شر. همچون اعتدال ناپایداری که با هر دو وضعیت این و آن در مقابله است ، قاب قوسین در هم آمیخته و مرزهائی که به تعبیر نیچه با تلاش زرتشت میان خیر و شر ساخته شده در این ساحت از میان می رفت.پس هم شر و هم خیر وجود و هستی خود را در خطر می دیدند و شیطان هم ( حتی) ازین دفاع چیزی جز هیچ عایدش نمی شد.

شاید به همین دلیل بود که اینبار هم خیر و هم شر به یاری یکدیگر آمدند و عین القضات شهید این هجوم ایمانی بود.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 10:37 توسط سیاووش |

 

۱-  کسی چه می داند؟!

      شاید٬

      کائنات٬

      سخن گفته باشد٬

       با تاریخ٬

       با انسان٬

       ته یک غار یا در آتش بیابان های دور دست!

 

 ۲-   کسی چه می داند؟!

       شاید هم٬

       جهان٬

        واقعاً٬

        می چرخد بر مدار ِ انسان!!

 

۳-   کسی چه می داند؟!

      شاید٬

      ما٬

      بدترین بازندگان خـــــرداد بوده ایم!!!

 

۴-  کسی چه می داند؟!

     شاید٬

      دوستم

                  داشته

                             باشی!!!!

 

                                                                   

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 22:57 توسط سیاووش |

پک به پک،

مراقبه،

روی دم،

روی بازدم.

انگار کن،

سنگ مسافت نمای لحظه های بیهودگی.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 11:43 توسط سیاووش |

 

                                                                   برای تردید های بهزاد

 حرف که می زنیم٬

هرکس٬

در ابر  ِ واژگانی ِ مفاهیم٬

دنبال خودش می گردد.


- انسان٬

            تنهاست.

                                                                     

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 13:10 توسط سیاووش |

 

دست فراموش نمی کند.

می دانی؟

 حافظه ی نوازش از جنس حرارت است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 0:38 توسط سیاووش |

زیبائی،

توافقی است پنهان  میان بیننده و دیده شده.

و دانستن،

 نیست مگر اشتیاق به  پرسش های بیشتر.

عشق،

 اما ،

خورنده ی مرموز مقیاس هاست.

 

                                                              نیاسر-شهریور ۱۳۸۹

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 0:32 توسط سیاووش |